![]() | حضرت معصومه سلام الله علیها فاطمه دوم - محمد محمدی اشتهاردی | ![]() |
حسن بن مثله مىگويد: در دل خود گفتم: تو اينجا را زمين عادى خيال مىكنى، اينجا مسجد صاحب الزمان (عليه السلام) مىباشد.
آنگاه آن حضرت به من اشاره كرد كه برو، چون مقدارى راه پيمودم بار ديگر مرا صدا كرد و فرمود: در گله جعفر كاشانى (چوپان) يك بز هست كه بايد آن را بخرى، اگر مردم پولش دادند كه از پول آنها خريدارى مىكنى، و گرنه پولش را خودت بپرداز، فردا شب (يعنى شب چهارشنبه) آن بز را بياور و در اين محل (كنار مسجد) ذبح كن آنگاه روز چهارشنبه هيجدهم ماه رمضان، گوشت آن بز را بين بيماران و كسانى كه بيمارى سخت دارند تقسيم كن كه خداوند متعال همه را شفا دهد(267) آن بز ابلق است، موهاى بسيار دارد، هفت نشان سفيد و سياه، هر كدام به اندازه، يك درهم در يك طرف، و چهار نشانه در طرف ديگر آن است.
حسن بن مثله مىگويد حركت كردم، با ديگر حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)مرا صدا زد و فرمود: هفتاد (يا هفت روز) در اينجا اقامت كن...
حسن بن مثله مىگويد: به خانهام بازگشتم و همه شب را در فكر بودم تا صبح شد، پس از نماز، نزد على بن منذر رفتم و ماجراى شب را براى او تعريف كردم، سپس همراه او به همان محل مسجد رفتيم، او گفت: سوگند به خدا، نشانهاى كه امام فرموده بود در اينجا نهاده است، نگاه كرديم ديديم حدود مسجد با ميخها و زنجيرها، مشخص شده است.
آنگاه با على بن منذر نزد سيد ابوالحسن رفتيم، وقتى كه به خانهاش رسيديم، غلامان و خدمتكارانش گفتند: شما از جمكران مىآييد، گفتيم: آى، گفتند: آقاى سيد ابوالحسن از آغاز بامداد تا حال در انتظار آمدن شما به سر مىبرد.
حسن بن مثله مىگويد: وارد خانه سيد ابوالحسن شدم و سلام كردم، جوابى نكو داد و بيسار به من احترام كرد و مرا در جاى نيكو نشانيد قبل از آنكه سخنى بگويم، او آغاز به سخن كرد و چنين گفت:
اى حسن بن مثله! من خوابيده بودم، شخصى در عالم خواب به من گفت، صبح شخصى به نام حسن بن مثله از جمكران نزد تو مىآيد، آنچه گفت به او اطمينان نما و گفتار او را تصديق كن كه سخنش از سخن ما است، هرگز سخنش را رد نكن. از خواب بيدار شدم و تا اين ساعت در انتظار تو بودم.
حسن بن مثله، ماجرا را به طور مشروح براى سيد ابوالحسن نقل كرد، سيد ابوالحسن رضايى (كه مردى متمكن بود)(268) دستور داد؛ بر اسبها زين نهادند و سوار شدند و به سوى جمكران رهسپار گشتند، در نزديكى جمكران، جعفر چوپان را ديدند كه گلهاش در چراگاه كنار راه است، حسن بن مثله به ميان گله رفت و آن بز (كه امام نشانههاى آن را فرموده بود) را ديد كه از پشت سر گله به سويش دويد.
حسن آن بز را گرفت و خواست پولش را بپردازد، جعفر چوپان گفت: سوگند به خدا تا كنون من اين بز را جز امروز نديده بودم، هر كار كردم پولش را نگرفت، آنگاه بز را به محل تعيين شده آوردند، در آنجا ذبح كردند.
سيد ابوالحسن آن ميخها و چوبها را كه محدوده مسجد نشانده بودند، به قم آورد، در خانهاش نگهدارى كرد، هر بيمارى كه مبتلا به بيمارى سخت بود، مىآمد و خود را به آن زنجيرهاى مىماليد، شفا مىيافت.
سيد ابوالحسن كه در محله سوسويان قم (خيابان آذر فعلى) سكونت داشت وفات كرد، پس از مدتى يكى از فرزندانش بيمار گرديد، داخل اطاق شده، سر صندوقها را برداشت، تا خود را به آن ميخها و زنجيرها بمالد و شفا يابد، آنها را نيافت.(269)
جالب اينكه اميرالمؤمنان (عليه السلام) در عصر خود، قبل از آن كه سخنى از قم در حجاز و كوفه به ميان آيد، حدود 253 سال قبل از تأسيس مسجد جمكران، از آن خبر داده است.
مرحوم كاتوزيان صاحب كتاب انوارالمشعشين (ج 1، مشعشع سوم) از كتاب خلاصه البلدان، و از كتاب مونس الحزين شيخ صدوق (رحمه) نقل مىكند كه روزى حضرت على به حذيقه بن يمان، يكى از اصحاب نيك پيامبر (ص)) فرمود:
اى پسر يمانى! در اول ظهور، قائم آل محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم)از شهرى كه آن را قم مىگويند، خروج كند(270) و مردم را به سوى حق دعوت نمايد، همه خلايق از شرق و غرب، به آن روى آورند و اسلام تازه شود... اى پسر يمانى! اين سرزمين، مقدس است و از همه آلودگىها پاك مىباشد...
رايت (پرچم) وى (حضرت مهدى) را برفراز كوه سفيد، نزديك مسجد... كه آن را جمكران نامند، نصب كنند، او از زير مناره آن مسجد، بيرون آيد...(271)
اين پيشگويى غيبى نيز در جاى خود، بسيار عجيب است و از معجزات زندگى حضرت على (عليه السلام) مىباشد، در اين گفتار، تصريح است و از معجزات زندگى حضرت على (عليه السلام) مىباشد، در اين گفتار، تصريح شده كه قم يكى از پايگاههاى مركزى حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)هنگام قيام جهانى آن حضرت است.
مرجع تقليد شيعيان، مرحوم آيه الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى (وفات يافته هفتم صفر 1311 هجرى قمرى) درباره پيدايش و فضيلت مسجد جمكران چنين فرمود:
اين مسجد شريف اول غيبت حضرت بقيه الله (عجل الله تعالى فرجه الشريف)تأسيس(272) و بنيانگذارى شده است، و در نوشتههاى قدمى، به نامهاى: مسجد صاحب الزمان، مسجد جمكران و مسجد حسن بن مثله، معرفى شده كه هر يك از اين نامها به مناسبت خاص مىباشد...(273) حضرت صاحب الزمان؛ عج) در اين مسجد به طور مكرر ديده شده است، شيخ بزرگوار و محدث عالى مقدرا، شيخ صدوق در كتابى به نام مونس الحزين ماجراى تأسيس و فضيلت آن را به تفصيل كرده كرده است، باين مسجد را بعدها شيخ صدوق (رحمه الله) تعمير كرد و پس از او در زمان صفويه، چندين بار تعمير شده است، و در مزان رياست آيه الله العظمى عبدالكريم حائرى نيز بار ديگر تعمير گرديد.
حقير خودم مكرر كراماتى از آنجا مشاهده كردهام، چهل شب چهارشنبه مكرر، موفق شدم كه در آن مسجد بيتوته كنم و حاجات خود را بگيرم، جاى ترديد نيست كه اين مسجد از مكان هايى است كه مورد توجه و نزول بركات الهى است، و پس از مسجد سهله در كوفه (كه به وجود مبارك حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف)منسوب است) بهترين جايى است كه به امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف)نسبت دارد.(274)
ديدار با امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف)در مسجد جمكران
در مسجد جمكران، مطابق نقلهاى بسيار، از علما و صلحا، بارها افرادى سعادت ديدار امام زمان حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)را پيدا كردهاند، و بعضى از آنها در كتابها نگاشته شده است، ما در اينجا از ميان دهها مورد، به سه مورد كه اولى از مرجع بزرگ مرحوم آيه الله العظمى سيد محمد رضا گلپايگانى و دومى از آيتالله العظمى مرعشى نجفى و سومى از حضرت آيه الله صافى گلپايگانى نقل شده، اكتفا مىكنيم:
1- يكى از علماى برجسته و مبارز و ربانى كه رضاخان او را به جرم مبارزه او با كشف حجاب و منكرات، از قم، به شهرى رى تبعيد كرد، سپس او در سال 1322 شمسى در 72 سالگى در شهر رى رحلت نمود، و جنازهاش را به قم آوردند، و در مسجد بالا سر مرقد مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) به خاك سپردند، مرحوم آيه الله شيخ محمد تقى بهجت بافقى (رحمه الله) است. يكى از علماى قم نقل كرد، كه آيه الله العظمى سيد محمد رضا گلپايگانى فرمود: در عصر مرجعيت و رياست آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى (رحمه الله) چهارصد نفر طلبه در حوزه علميه قم، جمع شده بودند، آنها متحدا از مرحوم آيه الله شيخ محمد تقى بافقى (رحمه الله) كه سرپرستى تقسيم شهريه آيه الله شيخ عبدالكريم حائرى را داشت، عباى زمستانى خواستند، آقاى بافقى ماجرا را به مرحوم آقاى حائرى فرمود: چهارصد عبا از كجا بياوريم؟
آقاى بافقى عرض كرد: از حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) مىگيريم.
آقاى حائرى فرمود: من راهى نداريم كه از آن حضرت بگيرم.
آقاى بافقى عرض كرد: من ان شاءالله از آن حضرت مىگيرم.
شب جمعه آقاى بافقى (رحمه الله) به مسجد جمكران رفت و به خدمت حضرت رسيد و روز جمعه به آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى گفت: حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف)وعده فرمودند كه فردا روز شنبه چهارصد عبا مرحمت فرمايند.
روز شنبه ديدم يكى از تجار چهارصد عبا را آورد و بين طلبهها تقسيم كرد.
مژدهاى دل شام مشتاقان به سر خواهد رسيد
وز پس اين تيره شب، تابان سحر خواهد رسيد
اى زبان! كم شكوه كن از تلخى ايام هجر
دورهاى شيرينتر از شهد و شكر خواهد رسيد
ديگر اى يعقوب سيل اشك در دامن مريز
يوسف گم گشته خندان از سفر خواهد رسيد
2- افراد مورد اطمينان از مرحوم آيتالله العظمى سيد شهاب الدين حسينى مرعشى نجفى (رحمه الله) نقل كردند: يكى از علماى نجف اشرف كه مدتى به قم آمده بوده براى من نقل كرد؛ مشكلى داشتم، به مسجد جمكران رفتم، در دلم را در عالم معنى به حضرت امام عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف)عرض كردم و از او خواستم كه وساطت كرده از درگاه خدا شفاعت كند تا مشكل من حل گردد، براى اين منظور به طور مكرر به مسجد جمكران رفتم، ولى نتيجهاى نگرفتم، تا اينكه روزى در آن مسجد در هنگام نماز دلم شكست و خطاب به امام زمان عج عرض كردم، مولا جان! آيا جايز است كه در محضر شما باشم و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم؟ شما امام من مىباشيد، آيا زشت نيست با وجود امام، حتى به علمدار كربلا قمر بنى هاشم (عليه السلام) متوسل و او را شفيع قرار دهم؟
از شدت ناراحتى، بين خواب و بيدارى قرار گرفته بودم، ناگهان با چهره نورانى قلب عالم امكان حضرت حجت عج روبرو شدم، بىدرنگ سلام كردم، جواب سلامم را داد و فرمود: نه تنها زشت نيست و ناراحت نمىشوم كه به علمدار كربلا متوسل گردى بلكه به شما راهنمايى نيز مىكنم كه هنگام توسل به علمدار كربلا چه بگويى؟ هنگاميكه براى رواى حاجت به آن حضرت متوسل شدى بگو: يا ابا الغوث ادركنى؛ اى پدر پناه دهندگان به فريادم برس و به من پناه ده.
ديدارى ديگر، و ماجراى مسجد امام حسن مجتبى (عليه السلام) در قم
3- حضرت آيه الله العظمى حاج شيخ لطف الله صافى (مد ظله) كه از مراجع تقليد است، و داماد مرحوم آيه الله العظمى گلپايگانى (رحمه الله) مىباشند چنين فرمود: از ماجراى عجيب و راست كه در مزان ما واقع شده، اين است:
چنان كه اكثر مسافرينى كه از قم به تهران و از تهران به قم مىآيند، و اهالى قم اطلاع دارند اخيرا در محلى كه سابقا بيابان و خارج از شهر قم بود در كنار راه قم - تهران دست راست كسى كه از قم به تهران مىرود، جناب حاج يدالله رجبيان از اخيار قم مسجد مجلل و باشكوهى به نام مسجد امام حسن مجتبى (عليه السلام) بنا كرده است كه هم اكنون دائر نشده و نماز جماعت در آن منعقد مىگردد.(275)
در شب چهارشنبه بيست و دوم مه مبارك رجب سال 1398 هجرى قمرى مطابق هفتم تير ماه 1357 شمسى، حكايت ذيل را راجع به اين مسجد شخصا از صاحب حكايت جناب آقاى حاج احمد عسكرى كرمانشاهى كه از اخيار، و سالها است در تهران و سكونت دارد، در منزل جناب آقاى رجبيان با حضور ايشان و بعضى ديگر از محترمين شنيدم.
آقاى عسكرى نقل كردند: حدود هفتاد سال پيش روز پنجشنبهاى بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم، در زند رفتم بيرون ديدم سه نفر جوان كه هر سه ميكانيك بودند با ماشين آمدند گفتند: تقاضا داريم امروز روز پنجشنبه است با ما همراهى نماييد تا به مسجد جمكران مشرف شويم دعا كنيم حاجتى شرعى داريم.
اينجانب جلسهاى داشتم كه جوانها را در آم جمع مىكردم و نماز و قال : به آنها مىآموختم، اين سه جوان از همان جوانها بودند، من از اين پيشنهاد خجالت كشيدم سرم را پايين انداختم و گفتم من چكارهام بيايم دعا كنم، سرانجام اصرار كردند من هم صحيح نبود آنها را رد كنم موافقت كردم سوار شدم و به سوى قم حركت كرديم.
در جاده قيم تهران (نزديك قم) ساختمانهاى فعلى نبود، فقط دست چپ يك كاروانسرا خرابه به نام قهوه خانه على سياه بود، چند قدم از همين جا كه فعلا (حاج آقا رجبيان) مسجدى به نام مسجد امام مجتبى (عليه السلام) بنا كرده است ماشين خاموش شد.
رفقا كه هر سه مكانيك بودند پياده شدند، سه نفرى كاپوت ماشين را بالا زدند و به آن مشغول شدند، من از يك نفر آنها به نام على آقا يك ليوان آب گرفتم براى قضاى حاجت و تطهير، رفتم بروم توى زمينهاى مسجد فعلى ديدم سيدى بسيار زيبا و سفيد، ابوهايش كشيده، دندان هايش سفيد، و خالى بر صورت مباركش بود با لباس سفيد و عباى نازك و نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانىها، ايستاده و با نيزهاى كه به قدر هشت نه متر بلند بود زمين را خط كشى مىنمايد. با خود گفتم اول صبح آمده است اينجا جلو جاده دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند نيزه دستش گرفته است!!
(آقاى عسكرى در حالى كه از اين سخنان خود پشيمان و عذر خواهى مىكرد گفت) گفتم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آوردهاى چه كنى؟ برو درست را بخوان، رفتم براى قضاى حاجت نشستم، صدا زد آقاى عسكرى آنجا ننشين اينجا را من خط كشيدهام مسجد است.
من متوجه نشدم كه از كجا مرا مىشناسد مانند بچهاى كه از بزرگتر اطاعت كند گفتم چشم، پا شدم، فرمود: برو پشت آن بلندى، رفتم آنجا پيش خود گفتم سر سوال را او باز كنم بگويم: آقا جان سيد فرزند پيغمبر برو درست را بخوان، سه سوال پيش خود طرح كردم:
1- اين مسجد را براى جناب آقاى مىسازى يا ملائكه كه دو فرسخ از قم آمدهاى بيرون زير آفتاب نقشه مىكشى درس نخوانده معمار شدهاى؟
2- هنوز مسجد نشده چرا در آن قضاى حاجت نكنم؟
3- در اين مسجد را كه مىسازى جن در آن نماز مىخواند يا ملائكه؟
اين پرسشها را پيش خود طرح كردم جلو سلام كردم بار اول او ابتدا به سلام كرد، نيزه را بر زمين فرو برد و امر به سينه گرفت دستهايش سفيد را نرم بود، چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم، چنان كه در تهران هر وقت سيدى شلوغ مىكرد. مىگفتم مگر روز چهارشنبه است؟
عرض كردم روز چهارشنبه كه نيست آمدهاى ميان آفتاب بدون اينكه... عرض كنم.
لبخند نمود و فرمود پنج شنبه است، چهارشنبه نيست و فرمود: سه سوالى كه دارى بگو، من متوجه نشدم كه قبل از اينكه سوال كنم از دل من اطلاع داد، گفتم، سيد فرزند پيغمبر! درس را ول كردهاى، اول صبح آمدهاى كنار جاده نمىگويى اين زمان تانك و توپ، نيزه به درد نمىخورد و دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند برو درست را بخوان؟
خنديد چشمش را انداخت به زمين، فرمود: دارم نقشه مسجد مىكشم.
گفتم براى جن يا ملائكه؟ فرمود: براى آدميزاد، اينجا آبادى مىشود.
گفتم بفرماييد بينم اينجا كه مىخواستم قضاء حاجت كنم هنوز مسجد نشده است؟ فرمود: يكى از ذريه فاطمه زهرا (عليها السلام) در اينجا بر زمين افتاده و شهيد شده است، من مربع مستطيل خط كشيدهام اينجا مىشود محراب، اينجا كه مىبينى جاى قطرات خون آن شهيد است كه مومنان به نماز مىايستند، اينجا كه مىبينى مستراح مىشود، و اينجا دشمنان خدا و رسول (صلى الله و عليه و آله و سلم)به خاك افتادهاند. همين طور كه ايستاده بود، برگشتم و مرا هم برگردانيد، فرمود اينجا مىشود حسينيه و با ذكر نام حسين (عليه السلام)، اشك از چشمانش جارى شد، من هم بىاختيار گريه كردم.
فرمود: پشت اينجا مىشود كتابخانه، تو كتابهايش را مىدهى؟
گفتم: اى پسر پيغمبر! به سه شرط مىدهم:
1- اينكه: من زنده باشم، فرمود: ان شاء الله.
2- اينكه اينجا مسجد شود، فرمود بارك الله.
3- اينكه به قدر استطاعت گرچه يك كتاب شده براى اجراى امر تو پسر پيغمبر، بياورم ولى خواهش مىكنم برو درست را بخوان، آقا جان اين هوا را از سرت دور كن.
خنديد، بار ديگر مرا به سينه خود گرفت گفتم: آخر نفرموديد اينجا را كى مىسازد؟ فرمود: يدالله فوق ايديهم (فتح - 10)
گفتم: آقا جان من اين قدر درس خواندهام، سعنى دست خدا بالاى همه دستها است، فرمود: آخر كار مىبينى كه ساخته شده به سازندهاش از قول من سلام برسان، بار ديگر هم مرا به سينه گرفت، فرمود: خدا خيرت بدهد.
من آمدم رسيدم سر جاده ديدم ماشين راه افتاده گفتم چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت گذاشتم زير اين سيم وقتى آمدى درست شد گفتند: باكى زير آفتاب حرف مىزدى؟ گفتم: مگر سيد به اين بزرگى را با نيزه ده مترى كه دستش بود نديديد. من با او حرف مىزدم؟ گفتند: كدام سيد؟ خود برگشتم ديدم سيد نيست؟ زمين مثل كف دست است و پستى و بلندى وجود ندارد و هيچ كس نيست.
من يك تكانى خوردم، آمدم توى ماشين نشستم، ديگر با آنها حرف نزدم، به حرم مشرف شدم، نمىدانم چطور نماز ظهر و عصر خواندم، سرانجام آمدم جمكران، ناهار خورديم، نماز خواندم گيج بودم، رفقا با من حرف مىزدند من نمىتوانستم جوابشان را بدهم.
در مسجد جمكران پيرمردى در يك طرف من نشسته بود و جوانى طرف ديگر، من هم وسط آنها ناله و گريه مىكردم، نماز مسجد جمكران را خواندم، مىخواستم بعد از نماز به سجده بروم تا صلوات بخوانم، ديدم آقايى سيدى كه بوى خوش عطر مىداد به من فرمود: آقاى عسكرى سلام عليكم، سپس پهلوى من نشست.
تن صدايش همان تن صدا سيد صبحى بود، به من نصيحتى فرمود: رفتم به سجده ذكر صلوات را گفتم، دلم پيش آن آقا بود، سرم بر سجده گفتم سربلند كنم از او بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا مىشناسيد وقتى سر بلند كردم ديدم آقا نيست.
به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف مىزد كجا رفت، آقا او را نديدى؟ گفت: نه از جوان پرسيدم، او هم گفتن نديدم يك دفعه مثل اين كه زلزله شد تكان خوردم، فهميدم كه حضرت مهدى (عليه السلام) بوده است، حالم به هم خورد، رفقا مرا بردند آب به سر و رويم ريختند چه شده، خلاصه نماز را خوانديم، و به سرعت به سوى تهران برگشتيم.
مرحوم آيه الله حاج شيخ جواد خراسانى را هنگام ورد به تهران، ملاقات كردم و ماجرا را براى ايشان تعريف كردم و خصوصيات را از من پرسيد، گفت: خو حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف)بودهاند، حالا صبر كن اگر آنجا مسجد شد، درست است.